تبليغاتX
!دنیزه دونمک ایسته ییرم
 

 

دیروزداشتم فیلم اردوی فارغ التحصیلیمو می دیدم. خیلی وقتی میشد که ندیده بودمش.همه بچه ها بودنند چه روزهای خوبی بود همش گردش خوشگذارانی....همه بچه ها این فیلم رو دارن. کاش میتونستم دوباره ببینمشون احساس میکنم دلم براشون تنگ شده.برای تک تکشون. شاید تقصیر خودم بود ضمیر ناخودآگاهم مسائلی رو برام پیش میآورد که حتی در فرصتی که برای فرار از هر دغدغه ای برام پیش می اومد هم راحت نباشم حافظیه بودیم که بهم نزدیک شدند و ازم در موردحافظ پرسیدنداونا دو تا توریست بودند بهشون گفتم که حافظ شاعربوده بعضی ها معتقدند چون شعرهای دربارو ازحفظ بوده بهش حافظ میگفتن. بعضی ها هم معتقدند که اون حافظ قرآن بوده. بعد ازم ازچرایی اینهمه توجه یه یک شاعرپرسید. منم گفتم مردم اینجا از دیوان (کتاب شعر)این شاعربرای فال گرفتن استفاده میکننداینا واقعا همه اون چیزهای بود که در مورد حافظ باور داشتم. همینجوری توضیح میدادم که دیدم استاد بغل دستم ایستاده و نگام میکنه. منم از فرصت استفاده کرده و اونا روبه استاد معرفی کردم و ازشون خواستم سوالاتشون رو ازاستاد بپرسند استاد شروع کرد به دادن توضیح تخصصی در مورد حافظ از عرفان و اینجور حرفا اما به خاطر بی توجهی دخترها به توضیحات، دست از توضیح برداشت و ازملیتشون پرسید.اون خودش رو ازارامنه ایران و دوستشو رو انگلیس معرفی کرد. ماه آوریل بودیم .چند روزی از 24آوریل میگذشت اون روزها من دانشگاه بودم و در جریان کامل حوادث 24آوریل. بهش گفتم من ترکم گفتم شما 24آوریل تظاهراتی داشتید قضیه از چه قرار بود راستش فکر میکردم چیزی ندونه یعنی امیدوار بودم. اما برخلاف تصورم جواب داد. شما ترکها اگر اعتراف کنید که در چنین روزی ما رو قتل عام کردید ما دیگه از این کارها نمیکنیم.گفتم مطمئنی شما در این مورد دچار توهم نیستید؟.جوابم داد تو این جوری فکر میکنی؟ و ادامه داد راستی ما از طرف دولت ایران برای برگزاری این تظاهرات مجوز داریم.برق چشماشو میخوندم.بعد از کمی سکوت بهش گفتم این دلیل نمیشه که حق باشماهاست.هیچی نگفت لبخندی ازسرشیطنت بهم زد و سراغ بچه هایی که برای گرفتن عکس دعوتش میکردند رفت.اون لحظه دیقینا حس گنجعلی صباحی رو داشتم ایشون در کتاب "اوتن گونلریم"آورده که به خاطرگرسنگی که به آذربایجان مهاجرت میکنه اونجا به خاطر ایرانی بودن در تبعیدگاها مجبور به کار کردن میشه و بعدم که به تهران برمی گرده به خاطر آذربایجانی بودن تحت تعقیب قرار میگیره.دقیقا یه همچین حسی داشتم حس خیلی بدی بود.خیلی اذیت شدم. بعدا بچه ها بهم گفتند که اون اسمم رو ازشون پرسیده بوده و ازشون خواسته بوده که باهام خداحافظی کنند و بهم بگن که زیاد سخت نگیرم. هنوزم نمی دونم اون  میخواست مثل کتاب ساعت 25 کئورگیو بهم بگه که که هیچ کس گناهکار نیست بلکه جدول بندی خاص اجتماع اینچنین آدمها رو درمقابل هم قرارمیدهد و روزی درساعت25 فرصتی برای هیچ کس باقی نخواهد ماند؟ ندونستم اما  سعی کردم اینجوری فکر کنم چون نخواستم بقیه روزام رو خراب کنم. اما هنوزم که هنوزه وقتی یاد لبخندش می افتم تنم می لرزه و نفسم بند میاد .■

 

 

+ نوشته شده در 18 Aug 2008ساعت 10 AM توسط اوسون |

 

 

 

 

 

یالنیزلیغیم

 

 

 

 

 

منی- می باغیرماق ایسته ییرم.

باغیرام

چیغیرام

امما بیلمیره م ندن

 باغیرتیلاریمین هایی یوخ!

 یورقون دوشور کن

سوسورام  

من سوسورام

 بوتون وولقانلار منده سوسور.

 

 

 

بوش سوزلر:

الهه دئدی کی ائوله نیب بیرینن کی هئچ بیرزامان ایسته مه مشیدی اونا فیکیرلهشه امما ایندی او فیکیرائدیر چوخ منطقی و دوزاینتیخاب ائدیب! احسان دا ائوله نیب منی کی کیمنن ائولنمه یین ائشیدنده چوخ تعجوبلندیم. امما نه یازیق کی بیز اینسانلار اوزوموزی انودماق زوریدا قالیریق.هرایکی سینه ده اوغورلارآرزیلاییرام.

 

+ نوشته شده در 6 Aug 2008ساعت 7 PM توسط اوسون |