تبليغاتX
!دنیزه دونمک ایسته ییرم

 کامران نجف زاده وبی دغدغه گی  من

 

دئیرلرکاسیب اوشاقی اولمیاسان آمما من دئیرم اولاسان. باخین الان، بو حالدا من بورادا، اوخوجو باخیمیندان چوخ کاسیبام، عوضینده کیمسه تاپیلمیرکی قاپیمی گئجه گوندوزچالسین ومنی جانا گتیرسین کی، آی بالا سن هاردا قالیبسان. بیزسنه داریخمیشیق. منده گئج قالدیقیم اوچون، مجبوراولاراق ایکی ساحات عوذورایستیم ودییم کی منده سیزه داریخمیشام و یالان  دانیشام یا.......

 

کامران نجف زاده نوشته که او شده دغدغۂ  bbc_ها.خدا را شکرکه ما باعث بانی دغدغه نیستیم.

 

بعضی ها دغدغه فکری و ذهنی دارند چون دغدغه دارند بازاین دغدغه را دارند که چرا آنها همه اش دغدغه دارند.بعضی ها هم دغدغه ندارند و این دغدغه را دارند که چرا نباید دغدغه داشته باشند. بعضی ها هم دغدغه دارند اما نمی خواهند بدانند که دغدغه دارند.بعضی ها هم دغدغه دارند و می دانند که دغدغه دارند باز دغدغه این را دارند که نمیدانند که چگونه نباید دغدغه داشته باشند.

 عجب دغدغه تو دغدغه ای شد اگر کسی نفهمید باز میتونم بیشتر توضیح بدم هااااااااا.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 21 Jun 2007ساعت 11 AM توسط اوسون |

اگریک لقمه نان میخواهید بروید جک تان را تقویت کنید!

 

دوستی چند وقت پیش برای مصاحبه به یکی ازبانکهای کشوردعوت شده بود وبه خیال اینکه باید بداند نمازمیت چند رکعت است دنبال رساله مرجع تقلیدش رفته وهمه را ازبرکرده بود. میگفت هی به خودم می گفتم بنده خداها حق دارند من به عنوان یک مسلمان باید این چیزها را بدانم لذا نه تنها فحششان نمی دادم بلکه برعکس برایشان دعا هم میکردم.

اما او بعد امتحان کلی پشیمان شده بود .روزامتحان به جای سوال ازاوخواسته بودند جکی به ترکها،در واقع به خودش بگوید و آنها را بخنداند! من اصلا نمیگویم آنها منظوردیگری داشتند لابد فقط هوس جک کرده بودند.همین.

 

به دنبال  جنبش  سراسری مردم آذربایجان درخرداد،1385 که در پی چاپ کاریکوتورتحقیرآمیزعلیه مردم آذربایجان انجام گرفت حساسیتهای موجود نسبت به خواسته بجا و مسلم آذربایجانیها افزایش یافته و آقایان محترم سیاستهای رضاه شاه مآبانه اش رااین باربا شدت و به سرعت اجرا میکند دولت به نام دموکراسی و به نام اسلام فقط در پی کاهش و البته خفه کردن فریادهویت طلب مردم ترک میباشد و درقبال آن برادران پان فارسیسم ببخشید پان ایرانیسم! اجازه فعالیت را دارند به گونه ای که آنها حتی میتوانند روی سرمایه ملی هم تبلیغ نژادی کنند (چاپ اسکناس 50000) می توانند به مناسبت  1 خرداد 1385به یاد  وحشی گریهای هم فکرانشان درآن روز، درروزنامه آفتاب یزد دوباره توهینی دیگر چاپ کنند و صریحا اعلام بدارنند که ذاتا خوش طبع اند وعلاقه مند به دلقک بازی. همچنین با بیان کردن مسائلی چون ایران شمالی اعلام همپیمانی با فاشیست های باقیمانده ازرژیم رضاشاه میکنند وهوس کشور گشایی از طرف شمال میکنند. ما که می دانیم اینها از فرط علاقه به ترکها است وبس!

امروزه، درایران ما آذربایجانی اگر یک لقمه نان میخواهیم باید با سیاستهای آقایان خودمان را تحقیر کنیم. فردا پس فردا هم مجبورمی شویم به خاطرترک بودنمان جریمه شویم. شاید هم فردا مثل سیاستهای هیتلردرقبال یهودیان درکوره های مرگ فیزیکی محکوم به مرگ بشویم .بعدها هم فراموش شویم که روزی بودیم این تنها خیال واهی است که خود اعمال کنندگان این سیاست نیزمیداند اما مسلما ازترس ویا ازحماقت است که آنها راه رفته را دوباره می روند و ضربه مهلکی خواهند خورد.این امیدی است که شعورمردم آذربایجان نوید میدهد.

+ نوشته شده در 4 Jun 2007ساعت 8 PM توسط اوسون |

من وخدیجه....

وقتی خبرحذف شدن کنکورازتمام مقاطع تحصیلی را به خدیجه دادم اولش گفت که نمی تونه چهارسال را صبرکنه اما گزارشات اخیرازوجنات وتصمیماتمان صریحا اعلام میدارد که بععععله، ما منتظرمی مانیم نه از تنبلی ها!، بلکه از فرط زرنگی.شباهت من و یاسی به گندترین بخش ازخصوصیات اخلاقیمان برمیگردد. و ما نه تنها ازاین اوضاع ناراضی نیستیم بلکه گاهی ازبس به خود می بالیم که خیلی وقتها جلوی پایمان را نمی بینیم وآنقدرتجربه خوردن سنگ به سرمان را داریم که فکر کنم ازصدقه سری همین سنگها بوده که الان هردویمان ازدیوانگان ناب روزگارازنوع زنجیرییش هستیم تازه ادعامون میشه که به اونی که جبران خلیل جبران رسیده ما هم رسیدیم آنجا که میگوید: ازبرکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام.آزادی تنهایی و امنیت ازفهمیده شدن،زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را دروجودمان به اسارت میگیرند.جالب قضیه اینجاست که گاهی وقتها خیلی کم میاریم.

 

ازآنجایی که مخ بنده دیگه ازکارافتاده ازخدیجه خواستم برام مطلبی بنویسه اونم نامهربانی نکرده ومطلب پایینی رو برام نوشته دستش درد نکنه.باور کنید این دختر خیلی نازه. اینم بگم خدیجه، تو این مدت دوست خوبی برام بوده و انگار میخواد بمونه. یاشاسین.

 

 

*غریبه نیستم ازاین نزدیکی ها مینویسم شاید تا حال صدها بارازکنارم رد شده اید ولی آیا معنای نگاها را می فهمید به قول یک قلم ،در این غریب بازارهزاررنگ، سادگی نگاه را جزء به بهای بی نگاهی نمی خرند.

دل من ازآن کارهایی میکند که دل شما بلد نیست،تنگ میشود بیتاب میشود وقتی یک مدت یکی را نمی بیند،غصه اش میگیرد وقتی چشمهای یکی را خندان نمی بیند، دلگیر میشود وقتی نمی تواند برای کسی کاری انجام دهد، اما هیچ وقت سنگ نمی شود چیزی که من می خواهم و مثل خیلی چیزهای دیگر ندارم، من یک دل سنگ می خواهم.وچهآسان میتوان ازیادها رفت.مدتی نباشی وکسی هم دلیل نبودنت را نپرسد.*

+ نوشته شده در 29 May 2007ساعت 8 PM توسط اوسون |