تبليغاتX
!دنیزه دونمک ایسته ییرم
 

 گله جییم گوزله دئدین منه

من گٶزلمه دیم

سنده گلمه دین!

اٶلوم کیمی بیر شٸ دیر

                               آمما کیمسه اٶلمه دی.

 

قایناق:یارپاق درگیسی



همه آدمهای اینجا تنهایند

             چون دوست داشتن را فراموش کرده اند!.

 

 

+ نوشته شده در 21 May 2007ساعت 7 PM توسط اوسون |

 

 

باخمایین ائلیمدن آرالییام من

دیلیم هارالیدیر، اورالییام من

 

 

بیزیم تورکون دیلی گولدن ظریفدیر

                                                  بوتون دیللر دال اولسا، بوالف دیر

 

ادب ده،علمیده،هر بیر هونرده

                                                سیز الله تورکلره کیم لر حریف دیر؟

 

وارلیقدا بوتون وارلیقیمیز شعر و غزل دیر

                                              هر بیر غزلیم ائللر آرا تورکه مثل دیر

 

من جعفریم سٶز یازارام تورکو دیلینده

                                              تورکون بالاسی، تورک اولا عالمده گوزل دیر.*

 

 


بو گونو قوتلایاراق، اتحاف ائدیرم بوتون دیل داشلاریما

 

پی نوشت:

  استاد هوشنگ جعفری

 

 

 

 

+ نوشته شده در 13 May 2007ساعت 3 PM توسط اوسون |

هرگز نخواهم فهمید

خزیدن کرمها درون جمجمه ام را

پوسیدن گوست تنم را

این، یعنی مرگ همین نزدیکی هاست.*

 

 

بی بهانه...

 

فکر میکنم این روزها مجبور می شی بفهمی کجا می خوای بری و بعدش هم مجبوری راه بیفتی و بری.ولی حتی یه دقیقه روهم نمی تونی از دست بدی.حتی یه دقیقه.1

 

قبلا هیچ وقت پای صحبت بزرگترا نمی نشستم همیشه حرف زدن با اونا که بیشترش از تجربیاتشان بود از زندگی دلزده ام میکرد برایم کسل آوربودند نمی خواستم باور کنم که زندگی همانی هست که آنها میگویند احساس میکردم آنها در دنیایی متفاوت تراز من زندگی میکنند واز این بابت چقدر دلم به حالشان میسوخت!. آن روزها از فلسفه هیچی سردر نمی آوردم و الان هم چیزی حالیم نیست اما یک حس مبهمی بهم میگفت که آنها خیلی از فلسفه  زندگی دورند. یادم نیست شریعتی در کدام کتابش آورده که زیبایی وعظمت خورشید زیرانگشتان تشریح می پژمرد و من میدیدم که بزرگترها دقیقا این کار رو میکردند و چشم بینای من را برتخیلات معصوم وکودکانه ام میبستند.همیشه مردم گند میزنند به زندگی آدم.2

 

رفتم تو لاک خودم تنهای تنها شدم وقتی آدم تنها و بی کس است دیگران نیز تنهایش میگذارند3.روزها و هفته ها و ماها وسالها گذشت ومن بزرگ و بزرگتر شدم عاقل و بالغ!  یکی مثل خودشان. سرتا سر وجودم را ترسی مبهم فرا گرفت انگار که خواب می بینم خدایا چقدر عوض شدم می ترسم حقیقت داشته باشد عینک را از چشمهایم برمی دارم می خواهم مطمئن شوم .آری پنجره دیدم را مهی غلیظ پوشانده سعی میکنم پاکش کنم اما نمیتوانم....

 

کجاست کوچه ها ی خوشبختی من؟ کجاست رویاهای بی ریایم؟ پشت کدامین دیوار کاهگلی خودم را جا گذاشتم؟من.....

 

دارم دیوانه می شوم.چرا دقیقا مثل دوستی فکر میکنم که روزی بین من و او فرسنگها راه بود؟!این چیست که مرا میترساند؟ و چرا باید فرصت من کم باشد ؟به اندازه ای کم که دیگر فرصتی برای بزرگتر شدن نداشته باشم.همه چیز کار خودش را کرد آدمها ،نجواهای مزاحم اطراف،طبیعت و مغناطیست انسان بودن.

 

آدمها یا بلد نیستند لبخند بزنند یا یه لبخند کثیف تحویل آدم می دن4 واینک دوباره نوبت آنهاست که برای پیروزی دیگر آماده شوند و برای من که آماده است چگونه مردن را بیاموزد، میتوانند لبخند،اصلا نه آنقدر قهقهه بزنند که کف کنند و بمیرند.

 

پی نوشت:

  ناظم حکمت*

  4-1گزیده هایی از ناطور دشت 

 

 

 

+ نوشته شده در 1 May 2007ساعت 7 PM توسط اوسون |